نمیدانم چه نامه...

نوشته هایی از سر...نمیدانم از سر چی...مشغول بودن؟علاقه؟...شاید هم تنهایی...نمیدانم...

نمیدانم چه نامه...

نوشته هایی از سر...نمیدانم از سر چی...مشغول بودن؟علاقه؟...شاید هم تنهایی...نمیدانم...

نمیدانم چه نامه...

بسم الله...
نمیدانم با چه لحنی بنویسم...
با چه سبکی...
و یا اصلا چه حرفهایی را بنویسم که پر کند این کادر را...
کادری که خودم در هرجا اول از همه سراغ آن را میگیرم...
اول از همه بگویم نه نام این خانه مجازی کوچک را دوست دارم...نه بعضی از حرف هایم را...
شاید یک روز صبح که از خواب بیدار شدم...از اولین کلمه حذف کردم و از نو نوشتم...
شاید هم عادت کردم به این جا و این حرف ها...
مثل آدم های این روزها...
آدم های اطرافمان...
که خیلی زود عادت میکنند حتی به تلخ ترین های ممکن...

بایگانی
آخرین مطالب

این روزها عجیب دلم میخواهد همه ی برگه های دفترم را جدا کنم...

و با تک تکشان قایق هایی بسازم کوچک...اما پر توان...

قایق ها را در دامانم بریزم و ببرمشان لب جوب...

روی اولی بنویسم...غم هایی که حالم را بد میکند...

روی دومی بنویسم...دغدغه هایی که حتی گاهی خواب را از چشمانم میگیرند...

و همین گونه بنویسم روی سومی چهارمی...شاید هم پنجاهمی...همه ی چیزهایی که باعث شده این قایق های کوچک

کاغذی را بسازم...

بعد همه را روان کنم...

و روانم روان شود...

اما حیف...که نه دفتری دارم...و نه جوبی که قایق ها را در آنها اندازم...

  • من ...

زین دو هزاران من و ما


ای عجبا


من چه منم؟

  • من ...

گاهی غرق میشویم میان آنچه که شده محال ها و آرزوهایمان...

و دل خوش کرده ایم به آرزوهایی که نمیدانیم که اصلا دست یافتنی هستند یا نه؟؟؟!!!

و چقدر خود را فراموش کرده ایم...

چقدر دور شده ایم از خودمان...

خودمان یعنی همان کودکی گونه اش را نزدیک لبان پدر میبرد و میخواست پدر ببوسدش...

خودمان یعنی همان هایی که دلمان نازک بود و زیبا...به زیبایی دل تمام آبی دلان دنیا...

+خدایا دلی ده آبی...بزرگ...زیبا...

  • من ...

آمده ام گم شوم...

دروغ چرا...

میخواهم پیدا نشوم...

و کسی مرا پیدا نکند...

نه که فردا باز هم نظرات را که باز کردم نظری ببینم حاوی نام شخصیم...

و مرا برآشفته سازد...

و مغز خود را بپوکانم که چطور پیدا شده ام...

خدا کند...دیگر...اینجا پیدا نشوم...

  • من ...